|
خاطرات شیرین من ودوستام
| ||
|
|
سلام اسمم سحر و
16سالمه.دومم رشته ام هم تجربیه. . . بزرگترین آرزوم اینه که خانم دکتر بشم
و بالای مطبم رو تابلو بنویسن (متخصص مغز و اعصاب) از امروز میخوام براتون
بنویسم . . . امیدوارم خوشتون بیاد. . .
سلام قرار بود تا آخر خرداد نیام اما نتونستم... اعتماد و اعتماد.... پریروز یعنی یک خرداد که امتحان دین و زندگی داشتیم یعنی اولین امتحانمون بعد اینکه ورقه هارو آوردن دیدم روی ورقه ها اسمو نوشتن با شماره ی صندلی...که چی؟که مانتونیم ورقه هامونو عوض کنیم و تقلب کنیم نه اینکه خیلی هم میشه تقلب کرد یه کلاس که توش ده تا صندلی گذاشتن حالا شما خودتون حدس بزنین فاصله ی صندلی ها چقدره؟؟؟واقعا این مسئولین مدرسه در ذهنشون از ما چی ساختن؟؟؟ ![]() ![]() حالا تصور کنین من چپ دستم طبیعتا صندلیمم چپ دسته اونی که سمت راست منه که دیده نمیشه اونی هم که سمت چپ منه خودش به کمک نیاز داره و من باید بهش یاری رسانی کنم...البته من زیاد اهل تقلب نیستم!!!!!!!![]() ![]() ![]() اینم از آزمون.... گزینه ی دو بعد عید آزمون هاشو ساعت هشت صبح برگزار میکنه...منم یه آزمون نرفتم و این جمعه ای که گذشت دومین آزمون بود...منم از دنیا بی خبر ساعت یه ربع به نه رسیدم میگم هنوز آزمون شروع نشده که یکی برگشت گفت خانم دیر رسیدی...منم بعد از دو ساعت کل کل دست از پا درازتر برگشتم خونه.... ![]() ![]() ![]() امتحان ریاضی وااااای امروز امتحان ریاضی داشتم...دیشب انقدر قهوه خورده بودم که تا صبح بیدار بمونم سر جلسه حالم داشت بهم میخورد...ولی خدارو شکر خوب دادم...یعنی فکر کنم نمره ی کاملو میگرم... بارون... چند روز پیش که بارون میبارید همه ی بچه های مدرسه دیوونه شده بودن همه رفتیم حیاط و زیر بارون واستادیم انقدر حال داد که نگو و نپرس...شده بودیم عین موش آبکشیده...انگار با لباس های مدرسه دوش گرفته بودیم...بعدش هم رفتیم تشریح کلیه...روی کلیه یه خورده چربی بود برداشتیم فرداش هم با اون چربی تو آزمایشگاه شیمی صابون جامد درست کردیم...چه قدر هم خوشبو بود ![]() ![]() ![]() و در آخر.... مهدیه قراره اول تیر بره مکه...خوش به حالش...منم دلم میخواد برم مشهد...دعا کنین برام... دعا کنین امتحانامم خوب بدم انشاالله... یا حق خداحافظ
اولش به همه دوستام سلام میدم بعدشم میخوام بگم من تا سی خرداد نیستم بعدشم پیشنهاد میدم پایینو بخونین... تشریح قلب زنگ زیست رفتیم آزمایشگاه قلب تشریح کنیم...بعد از اینکه قلبو پاره پاره کردیم مهدیه یه تیغ برداشته دستش همه جای قلبو پاره میکنه میگه زائده مثلا سرخرگ آئورتو گرفته دستش میگه زائده غده ی سرطانیه باید از بین بره....بعدشم که بچه ها با چراغ الکلی کبابش کردن... ![]() آزمایشگه شیمی من و مهدیه و پگاه رفتیم آزمایشگاه تا سوسکای پگاهو زیر نظر بگیریم(یعنی ببریم بذاریم زیر میکروسکوپ)نگاه که کردیم جوگیر شدم میگم از وسایلای آزمایشگاه که سالی یه بار استفاده میکنن بیاین آزمایش های شیمیایی انجام بدیم هزار تا ماده رو با هم مخلوط کردیم دو بار هم به خاطر اینکه پتاسیمو تو آب و اسید انداختیم آتیش روشن شد که با هزار بدبختی خاموش کردیم....پگاه هم گوشی اورده بود فیلمشو گرفتیم..تونستم فیلمشو میذارم ![]() ![]() ![]() جلفا قرار بود از مدرسه ببرن جلفا مهدیه گفت نریم منم قبول کردم ولی بچه ها میگن خیلی خوش گذشت حیف شد...... ![]() شیمی و باز هم شیمی جدیدا خیلی به شیمی علاقمند شدم البته جدیدا نیست مال سوم راهنماییه که معلم شیمیمون آقای رو... میگفت خانم فلانی شما استعداد شیمی دارین حنما شیمی بخونین آخه خیلی خوب موازنه هارو با فرمول نویسی هارو حل میکردم و در آخر.... در آخر خاک تو سرم که گند زدم به احوالاتم با یکی از معلما ![]() ![]() ...دعا کنین درست بشه ...روز معلم رو به مامان عزیزم و به همه معلمای دنیا تبریک میگم.....![]() ![]() ![]() ![]() یاحق خداحافظ
سلاااااااااااااااااااااااااااام
دوست جونام حالتون خوبه.......این اولین پستم تو سال نود و یکه....به خدا انقدر درس داستم که نگو....عید که رفتیم مسافرت وقت نکردم بیام بعد عیدم که معلما انقدر درس و امتحان گفتن که فکر کنم همه ی بچه ها دیوونه شدن...مهم نیست.....شما چطورید دوست عزیز؟؟؟؟؟بله شما....من که توپ توپم الانم دارم آهنگ احسان خواجه امیری گوش میدم کلی هم حال میکنم....چند روز پیش بچه ها رو جمع کردم بردم حیاط گفتم بیاین به یاد دوران دبستان اون بازی هارو تکرار کنیم.....یکی از بازی ها ال اله دومه دله (اسمش ترکیه) بود کلی خندیدیم بعدش هم کلی بازی مسخره ی دیگه کردیم که زنگ خورد .....پریروز هم مارو برده بودن هلال احمر واسه آموزش کمک های اولیه کلی حال کردیم قرار شد تابستون واسه کلاساش بریم ثبت نام کنیم...دیروز هم که رفته بودیم هواشناسی...با اون دماسنج ها کلی ور رفتیم کلی هم خندیدیم....راستی من یه شعری نوشتم نمیدونم قشنگه یا نه...چند روز بعد مینویسم براتون در موردش نظر بدین.....امروزم مهمون داشتیم یکی از همکارای قدیمی مامانم بود....انقدر حوصله ام سر رفته بود که نگو...خب فعلا بای منتظرم داداشم از شهرستان برگرده با هم بریم بیرون...همتونو دوست دارم![]() ![]() ![]() یاحق خداحافظ
سلام خوبین ؟؟خوشین؟؟؟معلومه که باید خوب باشین...از امروز تا عید چند روز
مونده؟؟؟اگه امروزم حساب کنیم دقیقا میشه چهار روز....دیروز ریحانه اس ام
اس زده" یادت باشه تعطیلات به زودی تموم میشه و امتحانات انتظارتو میکشه
(ستاد کوفت سازی تعطیلات نوزوز)" اولش خنده ام گرفت یه خورده که گذشت تمام
عید برام کوفت شد....اَه اَه این از اون پیک نوروزی هام بده.... حالا مهدیه
یه دختر دایی داره که داروسازی میخونه تازه دو هفته است که رفته دانشگاه
اومده میگه با دستای خودم عیدمو زهرمار کردم به موقع نخوندم الان باید
بشینم عید بخونم.....انقدر هرسم گرفت که نگو...انگار مثلا تا الان چی
خوندن.....بیخیال اینارو بچسب به سیزده روز تعطیلی و مسافرت...البته ما که
مسافرت نمیریم تا حالا هر کی ازم پرسیده کجا میرین گفتم تو حیاط خونمون چادر میزنیم بعد به خودمون تلقین میکنیم اینجا خونه ی ما نیست هوا الان اینجا خیلی خوبه هوای بارونی....راستی قهرمانی استقلالعزیزو تبریک میگم ایشالا نایب قهرمان لیگ میشیم ایشالا تراکتور قهرمان میشه....این آخرین پستمه که براتون میذارم البته امسال یعنی پست بعدیمو بعد عید میذارم....سر سفره هفت سین ما رو هم دعا کنین...ایشالا امسال بهترین هابراتون پیش بیاد.....عیدتون مبارک...![]() ![]() ![]() ![]() یا حق خداحافظ
او به بیگانه ای غمگین لبخند زد!!!گویا لبخند حال او را بهتر کرد...او محبت های دوستی را به یاد آورد و برایش نامه ی تشکر نوشت..آن دوست آنقدر از دریافت نامه خوشحال شد که پس از ناهار،انعام خوبی به پیشخدمت داد.پیشخدمت آنقدر از گرفتن انعام خوشحال و متعجب شد که در شرط بندی شرکت کرد.روز بعد در شرط بندی برد و قسمتی از پولش را به مرد آواره ای داد.مرد آواره بسیار خوشحال شد،زیرا دو روز بود چیزی نخورده بود.پس از آنکه شامش را خورد،به طرف اتاق کوچکش رفت.(او در آن لحظه نمیدانست که چه سرنوشتی در انتظارش است)در راه توله سگی را بغل کرد و به خانه برد تا اورا گرم کند. توله سگ خوشحال شد که از توفان در امان مانده است . آن شب آن خانه آتش گرفت . توله سگ به نشانه ی خطر پارس کرد . آنقدر پارس کرد که همه بیدار شدند و از خطر نجات یافتند . یکی از پسر هایی که نجات یافته بود وقتی بزرگ شد ، رئیس جمهور شد. تمام اینها به خاطر لبخند ساده ای بود که هیچ هزینه ای هم نداشت.... بیاین این دم عیدی ما هم به اونایی که میشناسیم و نمیشناسیم کمک کنیم شاید با یه لبخند و دل شاد کردن یه زندگی رو نجات بدیم ![]() عیدتون مبارک...یاحق خداحافظ
سلام خوبین؟ خوشین؟معلومه که باید خوب باشین چون من دویاره برگشتم.....اول بذارین بگم چرا نمیومدم...اولا حوصله نداشتم ثانیاADSL تموم شده بود حوصله نداشتم با Dial up بیام ثالثا با بابام دعوام شده بود نمیتونستم بگم اینترنتو درست کن و باید به بهزاد میگفتم رابعا داداشم برگشته بود با اون کلی میخندیدیم نمیومدم خامسا...بیخیال بابا.....این مدت که نیومدم کلی چیز اتفاق افتاد ولی نمیگم چون طولانیه...راستی سه تا دوست جدید به جای ریحانه و فطمه و شیرین پیدا کردم سارا یاسمن و فاطمه...البته نمیتونم بگم جای اونارو گرفتن چون دل من انقدر بزرگه که برا همه جا هست حتی شما دوست عزیز ![]() ![]() سارا یه دختر پرانرژیه فاطمه خرخونه ....و یاسمن که بیشتر از همه دوستش دارم یه دختر معقوله...البته اینا نظر های شخصی بنده هستن لطفا به سارا جووووووونم که میاد اینجا برنخوره...دیروز آزمون دادم الان هم میرم نتیجه رو بگیرم ...راستی از مدرسه میخواستن به ما پیک بدن سوالاشم ما در میاریم انگار بیکاریم ولی خدا رو شکر لغو شد ....راستی من میخوام تو جشنواره خوارزمی شرکت کنم ولی شک دارم میترسو ایده مونو قبول نکنن بعد تمام زحمت هامون به باد بره از یه طرف کلی امتیاز واسه کنکور داره...الان موندم چیکار کنم ....میشه کمکم کنین؟؟؟؟؟؟؟ باز هم به خاطر تاخیرم عذر میخوامیاحق خداحافظ
باختیم...باختیم...اما چه نامردانه باختیم که این حق ما نبود....از همون اول بازیکنای پرسپولیس هی در حق ما لطف میکردن و بازیکنای ما رو میزدن ناکار میکردن...داور هم که ماشاالله....فکر کنم چشم بند زده بود...چون پرسپولیسی ها هی با روی پاشون میزدن رو ساق استقلالی ها و بازیکنای ما میموندن رو زمین...در نهایت ما تونستیم یه گل بزنیم...نیمه اول تموم شد...نیمه دوم شروع شد ما یه گل زدیم...کمک مربی اخراج شد ...پرسپولیسی ها باز بازیکنای مارو مورد لطف قرار دادن...علی کریمی توپو بغل کرد داور کاری نداشت...من نمیدونم چرا این علی کریمی با نیم ساعت بازی تو تیم شالکه برای کل یه فصل به تیم ملی دعوت میشه اما فرهاد مجیدی با هفت هشت تا گل ناب باید چندین ماه بعد به تیم ملی دعوت بشه اونم بعدش بخواد انصراف بده.....بگذریم....مجتبی جباری و آندو تیموریان و خسرو حیدری کجا بودن؟؟؟؟؟؟؟آقا نامردی بود...نامردی....در نهایت پرسپولیس با سه تا گل باد آورده این بازی رو برد......برای بعضی از دوستان هم واقعا متاسفم که میان نظر میذارن و من داغدیده و تیم عزیزمو مورد تمسخر قرار میدن...امیدوارم خودشون فهمیده باشن کی ها رو میگم....کاش حداقل امروز تراکتورسازی نفت رو ببره یه خورده راحت بشم...ایشالله سپاهان ببازه..مثلا با نتیجه ی دو _صفر ...خیلی حال میده... یا حق خداحافظ
سلام عزیزان....سلام دوستان...اصلا سلام ایران.....امروز خیلی خوشحااااااااااالللللللللللللم...فردا داربیه ....شما طرفدار کی هستین؟؟؟؟........سرخکی ها یا محبوب دلها استقلال.....بزن کف قشنگه رو به افتخار استقلال ...دوستان قرمز میدونم که شما از ما آبی ها بهتررررررررر مبدونین که بازی فردارو کی میبره....اصلا خودتونو ناراحت نکنین.....فوتباله دیگه یکی میبره یکی میبازه....کاپیتانمون رفت ولی کلی مهاجم داریم که خیلی خوبن و مطمئنم هیچکدوم از مدافعاتون حریف مهاجم های ما نمیشن ...مهاجماتونم حریف مدافعامون نمیشن....استقلال از همین حالا برنده ست....به سلامتی هر چی استقلالیه....انشالله میبریم و حال هر چی پرسپولیسیه میگیره... استقلال قهرمان میشه خدا میدونه که حقشه به لطف یزدان و بچه ها استقلال قهرمان میشه استقلال قهرمان میشه اینم یه عکس حالشو ببرین..... یا حق خداحافظ
سلام یه هفته بود که چیزی ننوشته بودم ....میدونم حسابی دلتون برام تنگ
شده.....دیروز تو مدرسه قرار شد که از طرف مدرسه بچه هارو ببرن شلمچه
...خیلی خوشحال شدیم....خونه که رسیدم به مامانم گفتم مامانم قبول
نکرد..مامانم آدمی نیست که زیاد گیر بده ولی ایندفعه گفت هوا ها خوب نیست
تو
هم که سرما خوردی میری حالت بدتر میشه بعد میمونیم رودستت..منم قبول
کردم....امروز که رفتم مدرسه دیدم بله...همه دارن میرن به غیر از منو چند
نفر از بچه ها که میخواستن خودشون برن..کلی حالم گرفت ..مهدیه هم به خاطر
من نمیره...تو پست قبلی گفتم که بابام رفته بود اصفهان امروز برگشته میگم
بابا من برم شلمچه میگه مامانت میدونه اما من میگم نرو ..مامانت راست میگه
جاده ها خطرناکن ...صبح که داشتم میومدم فلان جا یه.....(بعد دو ساعت خاطره
تعریف میکنه)من نمیدونم اینا هیچوقت حرفشون با هم نمیخونه ها (منظور مامان
و بابا)ایندفعه چی شده جوگیر شدن....تمام زمین و زمان دست به دست هم دادن
تا من نرم...امروز تو مدرسه کلی حال کردیم یعنی من گفتم بچه ها
خندیدین....کلی هم برف باریده بود ...رفتیم حیاط برف بازی کردیم...در نهایت
جنگ بین من و مهدیه(دشمن قدیمی در روزهای برفی)من پیروز شدم و مهدیه این
جنگ را باخته و تمرهندی خرید.....الانم امیدوارم امقدر برف بباره تا فرا
تعطیل بشیم خدا جون بزرگی خودت یه کاری بکن تعطیل شیم که من به نمایندگی از
همه(حتی معلم ها مثل مامان خودم) دارم این سخنان را بر زبان جاری
میسازم.....کارنامه ها رو هم دادن ..خوب نتایج قابل قبول بود من شاگرد سوم
کلاس شدم با یک صدم اختلاف شدم 19/89.تمام درس ها نمره کامل گرفتم ها به جز
این عربی و زبان وشیمی که دو تاش نوزده و یکیش نوزده و نیم شدم .....خوب
فکر کنم حرف دیگه ای نداشته باشم .... یاحق خداحافظ
سلام ...حلول ماه ربیع الاول رو تبریک میگم...من حالم خیلی بده...چیکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟...داداشم اومد از سربازی آنفولانزاشو داد به ما و رفت همه گرفتن....وای دارم میمیرم ...کلی هم قرص و شربت خوردم...گوشم چرک کرده...صدا هارو ناقص میشنوم فکر کنم تا هفته ی بعد خوب بشم...امروزم مدرسه نرفتم دکتر گواهی داد...الانم دو دقیقه حالم خوب شده اومدم اینجا دارم اینارو مینویسم تا شما رو از نگرانی در بیارم ![]() ![]() دوشنبه تو مدرسه بچه ها میخواستن امروز نیان ...من نذاشتم گفتم نه از درس عقب میمونیم ...حالا خودم نرفتم ..برم مدرسه بچه ها منو میکشن... نتایج آزمون جمعه بد نبود..خوبم نبود..ولی هیچی نخونده بودم ها...بابام مهندسه و الان داره واسه نقشه برداری میره شهرستان...فکر کنم داره وسایلشو جمع و جور میکنه چون از پایین داره صدا میاد..خوب فعلا![]() ![]() ![]() یا حق خداحافظ
وای امام رضا جونم امروز دلم خیلی گرفته...برا تو برا حرمت برا سقاخونه ات...کاش الان اونجا بودم و همراه بقیه زائرها میومدم زیارت..اگه الان اونجا بودم هیچی ازت نمیخواستم ...دلم خیلی تنگه ....ای خدا جونم کمکم کن.... یا حق خداحافظ
سلام اولش میخوام رحلت پیامبر و شهادت امام رضا و امام حسن مجتبی رو تسلیت بگم... امرز تو مدرسه قرار بود شیمی بریم آزمایشگاه ...رفتیم آزمایشگاه و کلی آزمایش انجا دادیم منم که دستیار معلم بودم میتونم بگم تمام آزمایشارو انجام دادم...تازه کلی هم با معلم شیمی رابطه ام خوب شده..آخرش من و مهدیه موندیم که آزمایشگاه و جمع و جور کنیم بعد از اینکه هر ادایی بود درآوردیم من یه لوله آزمایشو پر آب کردم ریختم رو مهدیه اونم کم نیاورد یه بشر پر کرد از آب و ریخت رو من ...انقدر آب ریختیم رو هم که به یکباره متوجه شدیم کف آزمایشگاه پر آب شده... یه نگاهی کردیم دیدیم لوله فاضلاب سینک آزمایشگاه نشتی داره ما هم که کلی آبو باز نگه داشته بودیم دیگه آزمایشگاه شده بود استخر....به هیشکی نگین ها بین خودمون بمونه ![]() ![]() زود در آزمایشگاهو بستیم ورفتیم .....من سرما خوردم خیلی هم شدید الان دارم میمیمرم....خوب دیگه تا فردا بای بای![]() ![]() ![]() یا حق خداحافظ
سلام بر خاتم مهربانى و عشق! سلام براو که گام هاى مهتابى اش شب هاى جهل بشر را به جاده هاى راستى کشاند!دلم به یاد تو امشب لبالب از شور است تو کیستی که حریمت چو کعبه مشهور است؟ رحلت جانکاه پیامبر مهربانی و رحمت تسلیت باد. یادتون نره منم دعا کنید.... یا حق خداحافظ ![]()
وای سلام امروز آزمون دادم...من نمیدونم این طراحان سوال این سوالا رو از کجا میارن و میدن...ولی من خوب دادم...امروزم کلی درس دارم و تا پس فردا فکر کنم نتونم بیام شاید برا خوندن نظرات بیام برا نوشتن اصلا وقت ندارم...اینم دارم زورکی مینویسم چون میدونم دلتون برام تنگ شده خوب پس تا چهل و هشت ساعت آینده ![]() ![]() ![]() یاحق خداحافظ سلام خوبین؟خوشین؟معلومه که باید خوب باشین چون به وبلاگ من سر زدین..خوب امروز هم یه روز بود مثل بقیه ی روز ها ...امروز ورزش داشتیم رفتیم سالن منم که سرشار از استعداد های ورزشی هستم داشتم به بچه ها والیبال یاد میدادم..خوب بگذریم آهان آزمایشگاه هم رفتیم میکروب هایی که کشت داده بودیم کلی رشد کرده بودن...امروز من سعی میکردم به یکی از بچه ها ترکی یاد بدم اونم با لهجه ی تبریزی وای مردم از خنده همچین جالب تلفظ میکرد که نگو...![]() ![]() ما یه معلم ریاضی داریم که هر چند که خانومه اما شباهت زیادی به عادل فردوسی پور داره....از حرف زدنش بگیر تا راه رفتن و خودکار گرفتنش...سر کلاس اون فقط یاد بازی استقلال و ملوان می افتم که کلی حالم گرفت هم جام حذفی که سیزده خرداد نود برگزار شد هم لیگ که یکی دو ماه پیش برگزار شد...حالا این معلم ما اولای سال دستش دستبند power balanceمیکرد..این دستبند انرژی بدنو کنترل میکنه و آرامش میده این طوری میگن...من اصلا اعتقادی به این حرفا ندارم یعنی چی یه دستبند پلاستیکی چه طوری میتونه به آدم آرامش بده..یا مثلا همین سنگهای تولد که میگن نمیدونم آدمو از بلایا حفظ میکنه....انگار برگشتیم به عهد بوق و دوباره داریم بت پرستی میکنیم بت پرستی هم با همین چیزا شروع شد...آرامش واقعی پیش اون بالاییه اونی که همیشه به ما نگاه میکنه و لطفش بالا سر همه ی ماهاست...ما به جای اینکه خودمونو به خدا نزدیکتر کنیم داریم خودمونو از خدا دورتر میکنیم بعدشم انتظار خوشبختی داریم..هرموقعم که به یه مشکلی برخوردیم همه رو مقصر میدونیم الا خودمون....بگذریم..من امروز یه شعر جدید یاد گرفتم که میگه: ز گهواره تا گور بی خیال
این شعرو یکی از بچه های مستعدّ کلاس سروده
حالا هر کی پیدا کنه اصل این شعر مال کبه یه جایزه میگیره...من خودم بین مولانا و نظامی و فردوسی شک دارم ...البته فردوسی رو که کاملا شک دارم چون فردوسی بیشتر حماسی شعر میگه این کجاش حماسیه؟؟؟؟؟؟..مولانا هم که بر وزن فاعلات فاعلات فاعلات شعر میگه...تازه من اصلا نمیدونم از رو چی این وزن و میگن....حالا سریعتر بگین این شعر مال کیه...یکی هم برگرده بگه حدیث پیامبر میکشمش چون خودم میدونم حدیث پیامبره...![]() ![]() ![]() یاحق خداحافظ
سلام امروز کلی حرف واسه گفتن دارم به خاطر همین شاید این پستم طولانی بشه....پریروز که رفتم یه خورده استراحت کنم شد دو ساعت بعد دو ساعت که چشمامو باز کردم دیدم داداشم که رفته بود سربازی آنفولانزا گرفته و اومده استراحت...داداشم لیسانس عمران داره و دو ماه دوره ی آموزشش فکر کنم آخرای بهمن قراره تموم بشه...بعدش دیگه اتفاق خاصی نیفتاد و اما دیروز تو مدرسه که کلی مسخره بازی درآوردیم زنگ اول که فیزیک داشتیم معلم مثلا میخواست نیروی اصطکاک و درس بده سعی در کشیدن یکی از بچه ها کرد که جثه ی کوچکی داره وای مردم از خنده معلم میخواد اونو بکشه اونم داره فشار میاره که معلم نتونه بکشدش...زنگ دومم ریاضی داشتیم که من خیلی relax بودم..آخه ریاضی رو خیلی دوست دارم و هنوز نفهمیدم که چه جوری شد من تجربی برداشتم...زنگ سوم شیمی و پراسترس ترین درس فقط برای دیروز آخه قرار بود نمره های امتحان بگه منم که فقط سه ساعت واسه امتحان ترم شیمی خونده بودم داشتم میمردم اما به خیر گذشت و نوزده شدم و اما زنگ آخر خالی داشتیم یه فیلمی پیدا کردیم سریع کامپیوتر و روشن کردیم و پروژکتور روشن.. نشستیم به تماشای فیلم وسطای فیلم که بود دیدیم زمین داره میلرزه...بچه ها هرکدوم یه دیوونه بازی درآوردن یکی داشت میدویی بیرون که دید ای وای بر من در بسته شده و باز نمیشه آخه سر در کلاس یه بلایی آوردیم که وقتی ببندیم هیشکی نتونه باز کنه تازه دستیگره اش هم درآوردیم یعنی خودش دراومد ![]() ![]() یکی واسه اینکه مثلا جونشو نجات بده همچین خودشو چسبونده به گوشه ی دیوار که انگار زلزله ی بم اومده منم با دو تا مهدیه ...همچین داریم میخندیم که کم مونده بود از صندلی بیفتیم...خلاصه تموم شد..قبل از اینکه زنگ بخوره رفتیم حیاط...بچه ها داشتن جرئت یا حقیقت بازی میکردن...این بازی جوریه که هر کی میخواد بازی کنه یه دایره درست میکنه ما هم به دلیل کمبود امکانات یه ماژیک رو زمین میچرخوندیم این ماژیک رو به هر کسی میفتاد یه کارایی ازش میخواستیم که واقعا جرئت میخواد...بعدش اومدم خونه که میخواستم بیام بشینم و اینارو بنویسم که داداش کوچکتر از خودم میخواست برا نمیدونم کدوم درس پاورپوینت درست کنه منم نتونستم بیام و بنویسم خلاصه یه جوری وقت رو گذروندیم و شب شد تا ساعت دو هم که بیدار بودم و داشتم رادیو گوش میدادم...امروز هم که تو مدرسه کلی خندیدیم...معلم شیمی داشت درس میپرسید...منم چون خونده بودم خیلی مشتاق بودم برم درس جواب بدم...معلم یکی از بچه ها رو صدا کرد بعد اون یه شماره گفت... زنگ تفریح که شد به یکی از بچه ها سپردم که شماره ی منو که دو هستش رو بگه زنگ بعد دوباره شیمی داشتیم معلم گفت:...یه شماره بگو اونم گفت دو معلمم فهمید و به ....گفت حالا این عددو تقسیم بر دو ضربدر پنج و.........بکن تا اینکه عدد حاصل شد بیست و دو خلاصه منم صدا کرد یک سوالای سختی ازم پرسید که نگو اما من خوشبخانه تونستم به همشون جواب بدم تازه معلم هم خودش اعتراف کرد که سوالای خانم فلانی سخت بود...زنگ قبل از شیمی آمادگی دفاعی داشتیم از اون جایی که درس زیاد مهمی نیست معلمم یه چند تا سوال گفت بعد حالت آماده باش رو یاد داد کلی خندیدیم حرکات خیلی بامزه ای بودن معلمم خودشو با سرلشکر عوضی گرفته بود همچین میگفت که داشتم میمردم بعد دیگه شد زنگ آخر و زنگ جغرافیا خیلی باحال بود....خلاصه کلی خندیدیم تازه امروز یه تصمیم خیلی بزرگ گرفتم که انشالله خدا کمکم کنه...واسم دعا کنید![]() ![]() اینام عکس های هتل مشهدمونن که کلی به هم ریختم..... ![]() ![]()
سلام خوبین ؟خوشین؟ سلامتین؟دیروز که عزاداری کردین برا ماهم دعا کردین؟خوب الحمدالله...منم امروز خوبم و بد نیستم خوبم چون فیزیکی که ازش اون همه میترسیدم و میگفتم هیجده میشم بیست شدم باورتون میشه من بیست شدم از اون جهت خیلی خوشحالم بدک نیستم چون الان باید برم و درس بخونم ![]() که فعلا حوصله ندارم آخه مگه از روز اولم درس میپرسن هان یادم رفته بود ما پشت میله های سمپادیم ما باید درس بخونیم ما درس نخونیم کی باید بخونه اینا حرفهای یه مشت معلمه که در طول ترم کلاسو شل میگیرن بعد موقع امتحانا یه سوالایی میدن که آدم هنگ کنه نمیگم از درس بدم میاد برعکس عاشق درس خوندنم اما نه با این معلمای از خود راضی...بگذریم.امروز زنگ زیست رفتیم آزمایشگاه و کلی خندیدیم آخه یه آزمایش انجام میدادیم و داشتیم میکروب پرورش میدادیم گروه ما که از بس شوخی کرد آزمایشو خراب کرد البته نه همشو چون بقیه ی گرو ها از ما هم بیشتر خراب کرده بودن..تا الان که اتفاق زیاد جالبی نیفتاده تا بگم تا بیست وچهار ساعت آینده هم اینجا نیستم اما فردا همین که از مدرسه رسیدم میام بهتون سر میزنم.راستی هر روز یادم میره عکس اتاق هتلمونو که گند زده بودیم و بذارم ببینید انشا الله فردا میذارم ببینید...مارو از دعای خودتون محروم نکنید....![]() یا حق خداحافظ
به نقل از یکی از حاج آقاهای تهران: نزدیکای دولت آباد تهران...طرفای میدون خراسون اونورا یه گاریجی بود جیگر میفروخت.معروف بود به قاسم جیگرکی...یه آدم قد بلند اما زرنگ...چاقوکش...دعوا میشد یه چرخ میزد ده تارو میخوابوند...این گاهی هم شراب میخورد...اما روز آخر ذی الحجه که میشد دهنشو آب میکشید...میرفت حسینیه ی محل...علمکش حسینیه بود....این هیئت پنج هزار سینه زن داشت کم کم کار به جایی رسید که سینه زنها شدن صرنفر مردم دیگه نیومدن...هیئت امنای حسینیه دور هم نشستند و گفتند که چرا دیگه کسی هیئت نمیاد؟رفتن از مردم پرسیدن:آقا تو چرا نمیای؟گفت قاسم علمکش هیئتتونه...وقتی یه هیئت راه می افته اولین کسی که مردم میبینن کیه؟علمکشه دیگه.شرابخورو چاقوکش معروفو....آقا دیدن همه به خاطر قاسم نمیان.گفتن یه جوری به قاسم میگیم که امسال محرم نیا...چند روز قبل از محرم هفت نفری رفتن در خونه قاسم و گفتن آقا قاسم کارت داریم.قاسم دست به سینه مودب ایستاد.بین این هفت نفر یه ریش سفید بود گفت قاسم حسین رو دوست داری ؟قاسم یه نگاهی کرد گفت:کدوم حسین؟گفتن:حسین عزیز فاطمه....قاسم زد زیر گریه گفت:حاجی دستت درد نکنه بعد از یه عمر نوکری از من میپرسی حسین رو دوست داری؟خودم زنم بچه هام فدای حسین...میمیرم برا حسین زهرا...گفتن:قاسم هرکاری از دستت بربیاد برا حسین میکنی؟گفت:بله دیدین که...من تو محرم برا حسین هرکاری میکنم...دستشویی هارو میشورم جارو میکنم ظرف میشورم...گفتن:قاسم تو دوست داری هیئت اربابت کوچک باشه یا بزرگ؟گفت:بزرگ...حسین عظمت داره هیئتش هم باید عظمت داشته باشه...گفتن:قاسم اگه یکی باعث شد هیئت حسین کوچک بشه وظیفه اش چیه؟گفت اون یه نفر نیاد بقیه بیان...گفتن راستش ما هم برا همین اومدیم...قاسم امسال نیا بذار بقیه بیان...گفت باشه نمیام سلام منو به مردم برسونین بگین قاسم نمیاد شما بیاین قاسم فدای شما مردم شه...شب اول محرم زن و بچه اش به قاسم گفتن:باب نمیری حسینیه...گفت:چرا بابا شما برین من میام...نذاشت زن وبچه اش بفهمه.رفت چندتا پارچه مشکی جور کرد رفت تو زیرزمین خونشون.دور تا درو زیرزمینو مشکی زد گفت:حسین جان منو از حسینیه ات بیرون کردن به من گفتن دیگه نیا...منم یه حسینیه برا خودم درست کردم اینجا کسی نیست منو بیرون کنه...زنجیر شو برداشت هر چی شعر بلد بود خوند زنجیر میزد و هی میگفت یا حسین یا حسین...شب اول تموم شد...شب دوم سوم چهارم صبح پنجم یکی از هفت نفر هیئت امنایی ها با چشم گریون اومد در خونه رفیقش دید اونم داره گریه میکنه دو تایی اومدن در خونه سومی....هفت تا جمع شدن...همشون هم دارن گریه میکنن چرا گریه میکنی؟گفتن ما خواب حسین رو دیدیم همه ام یه خواب دیدن...اما حسین فرموده بود:شما چیکاره بودین به یکی بگین بیا به یکی بگین نیا.من که فقط حسین خوبا نیستم من حسین بدها هم هستم چرا دل قاسمو شیکوندین برین ازش معذرت خواهی کنین.چرا جلو زن و بچه اش کوچکش کردین؟...اومدن در خونه قاسم دیدن در خونه اش بازه.در زدن یکی از بچه هاش اومد دیدن داره گریه میکنه...گفتن چرا داری گریه میکنی؟گفت:بابام داره داره خودشو میزنه ...دویدن دیدن قاسم انقدر سرشو زده به دیوار این سر شکسته...خون آلود...گفتن:چته؟گفت:من دیشب خواب حسین رو دیدم آقا فرمود:به خاطر من ببخش اینارو ولی قاسم تو که منو دوست داری تو که دو ماه عزاداری میکنی چرا شراب میخوری؟چرا آبروی منو میبری؟جرا چاقو کشی میکنی؟قاسم میگه تو عالم رویا گفتم:آقا من نمیدونستم آبروریزتم...حالا که ناراحتت کردم میخوام روز عاشورا بمیرم برات... ظهر عاشورا نشده بود بچه های قاسم دویدن بیرون گفتن مردم ما یتیم شدیم بیاین جنازه ی بابامو بردارین...مردم اومدن جنازه ی قاسم رو گلبارون کردن ...چرا گلبارون میکنین؟گفتن:قاسم نوکر حسین بوده... حرف من اینه نوکر حسین رو گلبارون میکنن پس چرا خود حسین رو تیر بارون میکنن؟خدا قسمت کنه همگی نوکر حسین باشیم یاحسین خداحافظ
ما چهار نفر با چندتا از بچه های سوم ریاضی دوست شده بودیم من و مهدیه رفتیم اتاق اونا یعنی خودشون مارو صدا کردن اسم یکیشون لعیا بود...بعد ما فاطمه وریحانه اومدن....تو گوشی لعیا یه صداهای بی حیایی و بد بد بود زنگ میزدیم به اتاق اونایی که میدونستیم از بچه های مدرسه ی ما هستن بعد گوشی رو میذاشتیم رو آیفون تا همه مون بشنویم طرف یه چندتا الو الو میگفت بعد قطع میکرد ما هم همچین میخندیدیم که انگار بهترین کمدی دنیاست....بعد زنگ زدیم به اتاق یکی از بچه ها و تغییر صدا دادیم وگفتیم:سلام امروز سرویس ویژه است هر چی میخواین براتون بیاریم....دوستان هم در کمال تواضع آب پرتقال خواستن....به جای آب پرتقال یه کولا داشتیم قشنگ تزیینش کردیم بعد گذاشتیمش تو یه بشقاب و رو یه تیکه کاغذ نوشتیم (حساب قبلی 50000 ریال - حساب جدید 15000 ریال)گذاشتیمش تو بشقاب....حالا رفتیم دم در اتاقشون موندیم چه جوری اینو بدیم بهشون....از شانس ما چندتا عرب لبنانی اونجا بودن یکیشون یه پسر سیزده چهارده ساله بود...حالا مثل این دیوونه ها من و مهدیه و لعیا میخوایم به این آقا پسر بفهمونیم که اینارو ببر به اتاق 203...وای خیلی خنده دار شده بود....مهدیه و لعیا داشتن داد میزدن انگار پسره کرولاله منم همچین متفکرانه به قیافه پسره زل زده بودم که بیچاره از ما ترسیده بود...قیافه اش دیدنی بود ![]() ![]() بعد من یهو داد زدم گفتم(صبرکنین من عربیم خوبه بذار من حرف بزنم بعد رو به پسره کردم و گفتم أذهب هولا الی ألغرفة دویست وسه(عربی دویست وسه رو هم نمیدونستم)یعنی اینارو به اتاق 203 ببر....با هزار و یک مصیبت برد اونارو داد...کسی که درو باز کرد گفت اینارو کی بهت داده پسره هم مثل.......ها گفت اونا...دختره نفهمید ماهم بدو رفتیم طبقه ی بالا...بچه ها ی اتاق 203 خیلی عصبی شده بودند میخواستن برن به مدیر بگن که جلوشونو گرفتیم وقتی بهشون گفتیم که ما بودیم هرچی از دهنشون دراومد نثارمون کردن و مارو مورد لطف خودشون قرار دادن و ما از سخنان ایشان مستفیض شدیم...بعد کلی خنده و شلوغی رفتیم اتاق خودمونو لباسامونو عوض کردیم تا بریم حرم آخه این آخرین شبمون تو مشهد بود و فردا قرار بود بریم امشبم همراه مدیر اینا میخواستیم تو حرم بمونیم..رفتیم تو یکی از وضوخونه های حرم وضو بگیریم ریحانه وفاطمه و مهدیه وسایلشون دادن دست من تا نگه دارم و اونا وضو بگیرن چون وضو گرفتن من هم خیلی طول نمیکشه قبول کردم بعد این که وضو گرفتم میخواستیم بریم که دیدیم انگشتر ریحانه نیست بعد این که انگشتر اونو پیدا کردیم یه دختر بچه دیدیم بامزه بود ریحانه اینا ازش فیلم میگرفتن که این مربی پرورشی اومد گفت بیاین دیگه بیشعورها...این کلمه رو برگشت به من گفت بعد گوشیش زنگ زد فکر کنم مدیر بود مربی پرورشی به مدیر گفت خانم فلانی داره ادا در میاره(خانم فلانی اسم من بود)بیشتر ناراحت شدم...من خیلی حساسم و از این حرفها واقعا ناراحت شدم اشک تو چشمام جمع شد و شروع به گریه کردم اولش نمیخواستم مربی گریه هامو ببینه ولی وقتی شنیدم گفت مشاورتون گفته وسایل آرایشی آورده بودین نذاشتنتون تو حرم از نمیدونم کدوم در...بیشتر اعصابم خورد شد چون من اصلا طرف اون در نرفته بودم جوری گریه کردم که فهمید مهدیه هم شروع به دفاع کرد چون کیف هردوتامون بود...من یه مشکل قلبی دارم که هر موقع استرس میگیرم شروع میکنه به درد کردن و نمیذاره نفس بکشم یعنی یه جورایی نفسم قطع میشه تا اون موقع براش محل نمیذاشتم حتی مامانم چندبار گفته بود بریم دکتر میگفتم بیخیال بابا چیزی نیست....اون شب قلبم درد گرفت نفسم قطع شده بود چون به کار نکرده ام به من تهمت زدن حالم خیلی بد شده بود تا حالا قلبم به اون شدت درد نگرفته بود نمیدونستم چیکار کنم دستمو گذاشتم رو قلبم ریحانه و فاطمه فهمیدن یه جا نشستم رفتن به اون مربیه گفتن ...مربیه دست و پای خودشو گم کرد منم اصلا یادم نمیاد که اون لحظه ها چی به من گذشت فقط فهمیدم که یه نفر بهم آب داد بعد کمکم کردن بلند شدم و رفتیم توی حرم حالم اصلا خوب نبود وحال دعا خوندن نداشتم همون جا نشستم...مهدیه هم داشت همراه من گریه میکرد....مربیه برگشته به من میگه به مدیر نگین ها به مدیر نگین ها......واقعأ به حالش تاسف خوردم که تو اون لحظه هم داشت همچین فکری میکرد ...اون شبو اصلا یادم نیست فقط یادمه که نمیتونستم نماز صبحمم بخونم بعد نماز که رسیدیم هتل با لباسام و چادرم روتختم خوابیدم صبحش فهمیدم یکی از بچه ها لباسامو درآورده و یه پتو انداخته روم....هیچوقت نمیبخشمشون زیباترین وبهترین شب منو خراب کردن نه مدیر نه مشاور و نه مربی پرورشی رو.....فرداش خواب مونده بودیم بدون اینکه صبحونه بخوریم باز هم کلی راه رفتیم رسیدیم به اتوبوس همه مون ناراحت بودیم من از همه بیشتر... راه افتادیم ..یاحق خداحافظ
این دفعه تونستیم واسه نماز صبح بیدار بشیم.اصلا یادم نیست کی بیدارمون کرد فکر کنم ریحانه بود...با دو سه تا از اون معلمای اهل عشق و حال رفتیم دو تاش معلم ریاضی بودن یکیشم معلم زبان....نماز خوندیمو برگشتیم هتل دوباره خوابیدیم البته بعد از کلی شوخی.......روز بعدش بعداز صبحونه رفتیم اتاقمون نمیدونم کدوم آدم بیکاری از آموزش و پرورش شهر ما اومده بودمیخواست سخنرانی کنه ما نمیخواستیم بریم ..من و مهدیه به نمایندگی رفتیم تا اجازه بگیریمو بریم بازار تا ما رفتیم پایین مدیر خرخرهی منو مهدیه رو گرفت که باید بیاین بریم یه جا درمورد حجاب سخنرانی میکنن شما هم باید بیاین و گوش بدین نه اینکه ما بی حجابیم(من کلا از افعال معکوس زیاد استفاده میکنم)با زور رفتیم اعصابم خیلی خورد شده بود میخواستم حال یکیرو بگیرم مهدیه هم همینطور......مشاور مدرسه که آدم خیلی مزخرفیه هی میگفت ساکت ساکت منم که اصلا تا اون موقع حرف نزده بودم گفتم خانم شما نگران نباشین همه دارن گوش میدن....دو سه دقیقه بعد یه چندتا پوستر حجاب دادن مهدیه برگشت به همین مشاور گفت خانم اینارو ببرین دخترتون بخونه به سودشه.....میخواستم بخندم اما جلو خودمو گرفتم ![]() ![]() بعد از اینکه تموم شد من و مهدیه رفتیم بیرون موقع نماز بودبعد نماز زنگ زدم به فاطمه تا ببینم کجان من و مهدیه بهشون اس زده بودیم که ای وای داریم میمیریم به ما کمک کنین!!!!!!!!!!!!!!!!!!ریحانه ام ترسیده بود فکر کرده بود ماره دزدیدن گریه کرده بود ![]() خلاصه پیداشون کردیم رفته بودن بازار ماهم باهاشون رفتیم یه ساعت گشتم تا واسه مامانم یه سرویس خوشگل نقره پیدا کردم مهدیه هم پیدا کرد اول اون خرید پول کم آورد من بهش دادم در عوض برا خودم پول نموند و نتونستم بخرم یعنی فقط دوتومن کم آورده بودم که اونم فروشنده هه تخفیف نداد خیلی عصبی شدم بدو بدو رفتیم هتل! هتلو گم کرده بودیم فاطمه و ریحانه رفتن موند من و مهدیه بعد از هزارویک مصیبت هتلو پیدا کردیم رفتیم ناهار بخوریم به غیر از ما هیشکی تو رستوران هتل نبود نمیدونم چرا شاید به خاطر اینکه زیادی میخندیدیم گارسون ها هرموقع میومدن سر میز ما بشقاب میشکوندن اونروز هم ریحانه برگشت به گارسون گفت غذای مارو دیر میارین ماهم دیر پامیشیم خلاصه پاشدیم رفتیم اتاقمون....عصرش دوباره رفتیم حرم و زیارت کردیم تا شب اتفاق جالبی نیفتاد ولی شب خیلی شلوغی کردیم ...........یا حق
بعد از اینکه رفتیم حرم امام رضا نماز خوندیم رفتیم هتل تا شام بخوریم..یکی از مسئولین هتل تبریزی بود ما هم اینو قالب کرده بودیم به فاطمه....آخه فاطمه ایناهم اصلیتشون تبریزی بود.....موقع شام انقدر شلوغی کردیم که نگو....هنوز شاممون و نیاورده بودن تا اینکه بیقرار بیقرارزاده(پسر تبریزی)اومد به ما ترکی گفت شام شما رو نیاوردن؟تا ما گفتیم نه رفت سمت آشپزخونه دو سه دقیقه نگذشته بود که دیدیم غذامونو آوردن مردیم از خنده ........در حالی که فاطمه رو اذیت میکردیم شاممون رو خوردیم و رفتیم اتاقمون لباسامون رو درآوردیم که گوشی زنگ زد.یکی از مسئولین مدرسه بود که الهی خیر نبینه(خیلی اذیتم کرد)![]() گفت نماز صبح میاین یا نه؟منم گفتم آره...اذان صبح تو مشهد ساعت سه ونیم صبح میگه ماهم مجبور بودیم ساعت سه بیدار بشیم و بریم.اونشب تا ساعت دو بیدار موندیم و فاطمه رو اذیت کردیم یکی از بچه ها هم که صدای خوبی داشت برا معلما عزاداری کرد و نوحه ی مخصوص به هر معلمو خوند انقدر سروصدا کردیم که آخرش از پایین زنگ زدن گفتن اگه یه بار دیگه هم سروصدا کنین میایم بیرونتون میکنیم تا پنج دقیقه سکوت رعایت شد ولی بعدش دوباره همون آشو همون کاسه تا وقتی که بخوابیم یه سه چهار بار زنگ زدن ....واسه نماز صبح هم نتونستیم بیدار شیم..... صبح که بیدار شدیم رفتیم صبحونه مونو خوردیم بعد رفتیم موزه ی حرم تا شد ساعت یازده و نیم بعد نماز رفتیم هتل و ناهار خوردیم بعد رفتیم بازار رضا یه خورده خرت و پرت خریدیم از فاطمه اینا جدا شدیم من و مهدیه تنهایی رفتیم از شانس وارد یه عطرفروشی شدیم حالا مگه این فروشنده هه دست برمیداره فقط داشت واسه خودش چرت و پرت میگفت و خودشم میخندید انقدر بدم اومد ازش که میخواستم چشاشو از کاسه درآرم خلاصه بعداز خرید برگشتیم هتل و دیگه شب شده بود شام خوردیم و رفتیم که بخوابیم اما امشب هم مثل شب قبل فقط خندیدیم..........خیلی خوش گذشت.............![]() ![]() ![]() یا حق خداحافظ
آخرای سال 89 بود حوالی اسفند یعنی پارسال مدرسه گفته بود قراره بعد امتحانای ترم ببرنمون مشهد خیلی خوشحال بودم هم من هم دوستام یعنی فاطمه ریحانه شیرین پریا سبا ومهدیه.اردیبهشت که شد رفتنمون قطعی شد همه پول دادن اما بعضی از بچه ها چون امتحان فینال زبان داشتن نتونستن بیان و پولاشونو پس گرفتن شیرین هم که گفت با خانواده میریم ورفت پولشو پس گرفت تا اینکه از این جمعیت هفت نفری موند چهار نفر من و مهدیه وریحانه وفاطمه......مدرسه قرارمدارهاشو با پدرومادرها گذاشت و قرار شد بیست وشش خرداد یعنی ظهر آخرین امتحان!ساعت دو یا دونیم درست یادم نیست قرار بود اتوبوسها راه بیفتن خلاصه بعداز هزار مصیبت راه افتادیم بعضیا گریه میکردن ولی ما چهارتا اصلا عین خیالمون هم نبود!همون اول راه تموم خوراکی هامون رو تموم کردیم یعنی هنوز به تبریز نرسیده بودیم ساعتها گذشت و شب شد.اون شب ما اصلا نخوابیدیم و من تا صبح به ریحانه و مهدیه وفاطمه قول قهوه میدادم...که هیچوقت براشون نخریدم صبح رسیدیم قم بعداز خوندن نماز انقدر خوابمون میومد که نگو دلم میخواست تو حرم بخوابم والبته یه ساعتی هم خوابیدم.زیارت کردیم تا شد ساعت یازده.برا نماز رفتیم جمکران.اولین بارم بود که میرفتم جمکران قم رفته بودم ولی جمکران نه!حال عجیبی داشتم.فاطمه گفت هرکی اولین بار بیاد جمکران و دعا کنه حاجتش برآورده میشه.منم از ته دل دعا کردم که خانم دکتر بشم...(وای یعنی میشه؟) بعد نماز و زیارت رفتیم بیرون تا ببینیم کی اتوبوس میاد تا سوارش بشیم و بریم مشهد. درست یه ساعت و نیم منتظر موندیم تا اتوبوس بیاد مدیر مدرسه مون تومور مغزی خوشخیم داشت!بیچاره با ما زیر آفتاب واستاده بود و حالش بد شده شده بود.بعد از یه ساعت و نیم اتوبوس اومده آقا میگه رفته بودم مکانیکی ماشینو تعمیر کنم.انصافه سی چهل تا دخترو زیر خورشید نگه دارن.بعدش رفتیم ناهار بخوریم ..بعد اون همه آفتاب خوردگی اصلا هیچکس میل به غذا نداشتم شارژگوشی همه ی بچه ها تموم شده بود داشتیم میمردیم.اتوبوس یه جا نگه داشت سوهان خریدیم.انقدر خسته بودم که نگو خوابیدم و شب بیدار شدم.رفتیم نماز خوندیم بعد شام خوردیم.شاممون دانشجویی بود.تن ماهی با گوجه....بعد شام که سوار اتوبوس شدیم دوباره خوابم برد.ساعت چهار صبح بیدار شدیم برا نماز و من دوباره به بچه ها قول نسکافه و قهوه دادم اما نخریدم جون جایی رو پیدا نکردم که نسکافه بفروشه بعد رفتیم قدمگاه انصافا حیاطش خیلی خوشگل بود.وقتی میومدیم سوار اتوبوس بشیم یه جا خرت و پرت میفروختن.ما چهار تا لاک پشت ده سانتی خریدیم خیلی خوشگل ه ومن اون لاک پشت رو هیچ وقت از خودم جدا نکردم ونخواهم کرد.فروشنده ی یه مغازه برگشت بهمون گفت خانم از من وسایل بخرید که دستم خیلی سبکه تا حالا هرکی از من یه چیزی خریده سال بعد با شوهرش اومده!!!!!!!!!!!!!!!اولش کفری شدم خواستم یه چیزی بگم ولی بعد خندم گرفت رفتیم یه ساعت بعد رسیدیم مشهد........حالا با چه مصیبتی رفتیم هتل بماند....مثلا داره آدرس میده ها میگه این کوچه رو صدمتر برین جلو میرسین ...ما هم که پیاده تا همونجاش با یه اتوبوس شهری اومده بودیم.حالا ما هی میریم مگه میرسیم....فکر کنم یه یکی دو کیلو متری راه رفتیم اونم با اون ساکهای سنگین.....رسیدیم هتل تازه از ما کارت شناسایی میخوان....با هزار مصیبت یه کارت پیدا شد مال کی باشه خوبه؟مال من بخت برگشته و بدبخت چون سرپرست گروه شدم .رفتیم اتاق شش نفره مون ......عصری رفتیم حرم .......خیلی حالم عجیب بود تا حالا اونجوری نشده بودم.........داشتم گریه میکردم و سرمست شده بودم از دیدن حرم ضامن آهو .....یا حق خداحافظ
امروز حالم خوبه و خیلی خوشحالم اولأ امتحانا تموم شد و سه روز قیافه ی معلمارو نمیبینم مخصوصأ خانم حافظان که معلم شیمیمون باشن!من عاشق شیمیم ولی از معلمش زیاد خوشم نمیاد اونم دلیل داره...بگذریم دومأدیروز که دوستم یعنی مهدیه بهم تبریک نگفته بود امروز واسم هدیه آورده بود خیلی قشنگه یه خرگوش خیلی خیلی خوشگل تازه شیرین هم واسم عطر آورده بود با شیرین تو یه مدرسه نیستیم ولی خیلی همدیگه رو دوست داریم حداقل من که خیلی دوستش دارم سومأ امتحان ادبیات امروزمو خیلی خوب دادم یعنی نمره ی کامل میگیرم و از این بابت خیلی خوشحالم!امروز صبح ساعت پنج از خواب بیدار شدم تا ادبیات بخونم گفتم که روا نیست روز تولدم ادبیات بخونم من هم نخوندم الان هم خوابم میاد ولی نمیخوابم و خیال دارم تا صبح بشینم سر کامپیوتر و خاطراتمو بنویسم.باور کنین خوشتون میاد هرچند امکان داره نوشته های قبلیم بی مزه باشن.امروز بعد امتحان با مهدیه رفتیم یه پیتزا فروشی تا واسه من تولد بگیریم ..قرار نبو بریم یهو شد..من هم همراهم پول زیادی برنداشته بودم رسیدیم دم پیتزافروشی برگشتم میگم مهدیه پول آوردی مهدیه یه خورده سرخ و سیاه شد کیفشو گشت یه پنج تومن یافت.....(یه جوری داشت دنبال پول میگشت که انگار میخواست قاره ی آمریکا رو پیدا کنه )منم یه سه تومنی داشتم رفتیم تو تا پیتزا سفارش بدیم بعد از هزار مصیبت که کشیدیم پیتزامونو خوردیم رفتیم بیرون یهو ریحانه رو دیدم که داشت تند تند راه میرفت دنبالش دوییدیم مگه میشه گرفتش رسیدم بهش کیفشو گرفتم انقدر ترسید که نگو(قیافه اش دیدنی بود![]() )کار داشت زودی رفت.منم سوار یه اتوبوس شدم و رفتم خونه..........یاحق خداحافظ نمیگم
یک زوج در اوایل 60 سالگی، در یک رستوران کوچیک رمانتیک سی و پنجمین سالگرد
ازدواجشان را جشن گرفته بودن.ناگهانیک پری کوچولوِ قشنگ سر میزشون ظاهر شد
و گفت:چون شما زوجی اینچنین مثال زدنی هستین و درتمام این مدت به هم
وفادارموندین ، هر کدومتون می تونین یک آرزو بکنین.خانم گفت:
اووووووووووووووووه ! من می خوام به همراه همسر عزیزم، دور دنیا سفر
کنم.پری چوب جادووییش رو تکون داد و اجی مجی لا ترجی دو تا بلیط برای خطوط مسافربری جدید و شیک Qm2در دستش ظاهر شد. حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فکر کرد و گفت: خب، این خیلی رمانتیکه ولی چنین موقعیتی فقط یک بار در زندگی آدم اتفاق می افته ، بنابراین، خیلی متاسفم عزیزم ولی آرزوی من اینه که همسری 30 سال جوانتر از خودم داشته باشم. خانم و پری واقعا نا امید شده بودن ولی آرزو، آرزوه دیگه !!! پری چوب جادوییش و چرخوند و......... اجی مجی لا ترجی و آقا 92 ساله شد! (خواهش می کنم نظر بدید.حتی شده یک خط )
امروز تولدمه...تورو خدا انصافه روز تولدم ادبیات بخونم.ادبیاتو دوست دارم
ولی نه اینکه روز تولدم ادبیات بخونم.خوشحالم که امتحانا فردا تموم میشه و
چندروزی قیافه نحس معلمارو نمیبینم.آدم بچه
درسخون باشه یا تنبل در کل از موجودی ضدحال زن به نام معلم خوشش
نمیاد.بعضی از معلما واقعأ عقده ای هستن.در طول سال کلاسو شل و ول میگیرن
موقع امتحانا پدری از آدم درمیارن که نگو و نپرس.یکی نیست به اینا بگه من
مینویسم آخه بچه های ضعیف چیکار کنن با اینکه اسم مدرسه مون تیزهوشانه ولی
میگن شیمی شش نفر تجدیدی داریم انصافأ سخت بود.فکر میکردم دوستی که
واقعأدوستش دارم تولدمو یادش میره ولی اولین کسی بود که تولدمو بهم تبریک
گفت اونم صبح ساعت هفت با یه اس ام اس.اسمش شیرینه و واقعا هم شیرینه...واسه امتحان فردا دعام کنین. یاحق خداحافظ |
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||